شادمانی بی سبب ...

خرید بک لینک
خسته ام و خیلی زیاد و در عین حال باید وانمود کنم که حالم خیلی خوبه خیلی پر انرزی و اوکی ام و خب این سخت ترش میکنه ...عادت کردم همیشه خودم حال خودمو خوب کنم و دوباره بلند بشم ...اما حس میکنم کارم دیگه از این حرفا گذشته ...دلم میخواد یکی باشه من دیگه نمیتونم دلم برای تنهایی های خودم میسوزه درحالی ک همه فکر میکنن خیلی دورم شلوغه و...من تنهامخسته اممن اینجوری بودنو دوست ندارم و عادت ندارم بهش داره ذره ذره منو اب میکنه ..اینکه ادم واقعا تنها باشه و عادت کنه به روال زندگیش خیلی فرق داره با اینکه دورت شلوغ باشه و تنها باشیاین دومی از غم خودت برای خودت میمیری ...و من حس میکنم دیگه ادامه دادن برام سخت شدهکاش ما ادم ها هم دکمه ی خاموش داشتیم !حس نفرت از خودم تمام منو دربر گرفته ...کاش تواناییشو داشتم تا برم ...بزارم برم! برای همیشه ..♫♫ خستگیهامو بگیرین ، غم چشمامو بگیریندردو از تنم بگیرین ، بذارین برم از اینجابذارین برم از اینجا ...جنگ من با تن تمومه ، بردن و باختن تمومهبذارین برم از اینجا ، بودن و رفتن تمومهنمیخوام و نمیتونم ، به لبم رسیده جونمنزارین اینجا بمونم ، بذارین برم از اینجابذارین برم از اینجا ...خستگی هامو بگیرین ، غم چشمامو بگیریندردو از تنم بگیرین ، بذارین برم از اینجابذارین برم از اینجا ...جنگ من با تن تمومه ، بردن و باختن تمومهبذارین برم از اینجا ، بودن و رفتن تمومهنمیخوام و نمیتونم ، به لبم رسیده جونمنزارین اینجا بمونم ، بذارین برم از اینجابذارین برم!!! شادمانی بی سبب ......

ما را در سایت شادمانی بی سبب ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 98 تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 18:26

واقعا این تنهایی داره منو اذیت میکنه ...من ادم ضعیفی هستماز وابستگی به کسی میترسم و از درد تنهایی هم دارم میمیرم حقیقتا ...قبلا خانوادم خیلی کنارم بودنالان چی؟؟دائم تو یک طبقه جدا زندگی میکنم و گاهی برای شام یا ناهار پیش خانواده ام حتی حس میکنم توجه مامان هم کاملا بهم یک هزارم شده ...با بابا بحثم شده و مکالمه های طولانیمون ک از هر دری بود بود به مکالمه های تک کلمه تبدیل شده ...مامان هم تازگیا معمولا  هر هفته یا هر دوفته یکبار  دو سه روزی نیست و تهرانه ...داداشم نیست و حوصله پیامک هم ندارم ...دوست پیدا میکنم و از ترس وابستگی بلاک که نه ولی نهایت دوری رو میکنم ...من دارم زجر میکشم و حس بد دارم عادت ندارم به این شرایط ! حس میکنم دارم ذره ذره میمیرم ...شاید اخرین گریه ای که برای خودم و تنهاییم بوده اصلا یادم نیست ...و من دوباره برگشتم به اون شرایط و دارم گریه میکنم و اما چون درد وابستگی کشیدم اما شاید چون بزرگتر شدم برام سخت تره ... برام سخته بتونم دوباره خودمو از این منجلاب بکشم بیرون ...اسمش چیه افسردگی؟؟؟نمیدونم ولی دوباره برگشته منتها فرقش اینه که اون زمان دورم پر بود از دوستای رنگا رنگ و من بهشون وابسته بودم و اونا کمکم کردن و یا لاقل بهتره بگم کسی رو داشتم باهاش حرف بزنم اما الان ! حقیقتا هیچکس نیست ... با اینکه گریه میکنم اما بغض داره خفم میکنه همش با خودم میگم میتونم دوباره خودم از پسش بربیام؟؟؟حالم خیلی بده ... دلم میخواد برم بیرون یا کلا برم؟من اصلا حالم خوب نیست و نمیتونم خودم جم و جور کنم ...نمیدونم ایا بعدا هستم که برگردم و اگر اینا رو دیدم بگم ایول تونستی؟؟؟خدا هم انگار مارو گذاشته تو بلک لیستش !شاید خودمو با درس زی شادمانی بی سبب ......

ما را در سایت شادمانی بی سبب ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 92 تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 18:26

بله درست بود ...

من تونستم با درس خوندن مهارش کنم:)

تمام تلاشمو میکنم که نیاد سراغم ...

درس خوندن تنها راه نجات یا شاید تنها راه فرار منه ...

از خودم راضی ام که حداقل تونستم اینکارو کنم و بهش فکر نکنم

شادمانی بی سبب ......

ما را در سایت شادمانی بی سبب ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 18:26

صفحه بندی